...

از اين خيلی خوشم ميآد که يه روزايی يه دوست هايی پيدا ميکنم ...دوستشون دارم ...بعد بيشتر باهاشون دوست ميشم...بعد نمی خوام ازشون جداشم...ولی خوب يه جورايی جدا ميشيم. اون مهم نيست...اولش بهش زياد فکر ميکنم ، ولی اون مهم نيست...(اينجاش و به سبک خودم بخونيد.) از اين خيلی خوشم ميآد که هر کدومشون که ميآن و ميرن ، کلی کاراشون هست که من دوست ندارم ...ولی دوست دارم اونا انجام بدن...چون خودمو در مقابل خودم ميبينم. خودمو وقتی يه کار ميکنم که ديگران دوست ندارن ...خودمو وقتی عصبانی ام...خودمو وقتی نفرت آور ميشم...يا وقتی دوست داشتنی ميشم ...خودمو وقتی گريه ام ميگيره و بغض ميکنم ( اگه عصبانی باشم و بغض کنم چشمام قهوه ای ميشه ، اما اگه دلم بشکنه و بغض کنم بيشتر به آبی ميزنه)... الان فکر کنم بيشر دلم شکسته ... واسه همينم بغض کردم... چون من ازش خيلی چيزا ياد گرفتم...        

/ 0 نظر / 11 بازدید